

Song
·
3 mins 26 secs
·
Mar 14, 2017
جان به لب و خون به جگر
آتش عشق تو دگر
هوش و هواس از سر من برده
مهر خموشی به لبم خورده
داد تویی ، گوش منم ، زخم خُورم دم نزنم
تا تو طبیب دل بیمار شی ، تب بکنم تا تو پرستار شی
عشق به دیوانگی و چون و چنان نیست
عشق تمنّای وصال از دل و جان نیست
عشق در آمیختن آتش و آب است
میان درگیری بیداری و خواب است
ناز تویی ساز تویی ، هر چه بگم باز تویی
سر به بیابان زده باز آمدم
با دلی پر قصّه و راز آمدم
آب تویی ، باد تویی ، حیله صیاد تویی
خانه رویایی من دام توست
این دل درنده فقط رام توست
عشق به دیوانگی و چون و چنان نیست
عشق تمنّای وصال از دل و جان نیست
عشق در آمیختن آتش و آب است
میان درگیری بیداری و خواب است