

Song
·
3 mins 38 secs
·
Oct 11, 2014
امید جانم ز سفر بازآمد شکر دهانم ز سفر بازآمد
عزیز آن که بی خبر به ناگهان رود سحر
چو ندارد دیگر دلبندی به لبش ننشیند لبخندی
-چو غنچه ی سپیده دم شکفته شد لبم ز هم
که شنیدم یارم بازآمد ز سفر غمخوارم بازآمد
-وای از آن گلی که دست من بود خموش و یک جهان سخن بود
خموش و یک جهان سخن بود
-گل که شهره شد به بی وفایی زِ دیدن چنین جدایی
ز غصّه ی پاره پیرُهَن بود
-همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگارِ من چنان مهِ نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوری بعد از غم مهجوری
یک شاخه ی گل بُردم به برش یک شاخه ی گل بُردم به برش
-دیدم ، که نگارِ من سرخوش ، ز کنار من
بگذشت و به بر یارِ دگرش بگذشت و به بر یارِ دگرش
گل که شهره شد به بی وفایی زِ دیدن چنین جدایی
ز غصّه ی پاره پیرُهَن بود
-همچنان که عاقبت پس از همه شب بدمد سحر
ناگهان نگارِ من چنان مهِ نو آمد از سفر
من هم پس از آن دوری بعد از غم مهجوری
یک شاخه ی گل بُردم به برش یک شاخه ی گل بُردم به برش
-دیدم ، که نگارِ من سرخوش ، ز کنار من
بگذشت و به بر یارِ دگرش بگذشت و به بر یارِ دگرش
یک شاخه ی گل بُردم به برش بگذشت و به بر یارِ دگرش
یک شاخه ی گل بُردم به برش بگذشت و به بر یارِ دگرش