

Song
·
3 mins 39 secs
·
Jul 5, 2017
توی یک جنگل تن خیس کبود
یه پرنده آشیونه ساخته بود
-خون داغ عشق خورشید تو سرش
جنگل بزرگ خورشید رو پرش
-تو هوای آفتابی روی درختا می پرید
تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید
-تا یه روز ابرای سنگین اومدن
دنیای قشنگشو به هم زدن
-هر چی صبر کرد آسمون آبی نشد
ابرا موندند هوا آفتابی نشد
-بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید
یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید
-زندگی شو توی جنگل جا گذاشت
رفت ورفت ابرا رو زیر پا گذاشت
دنیای قشنگشو به هم زدن
-هر چی صبر کرد آسمون آبی نشد
ابرا موندند هوا آفتابی نشد
-بس که خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید
یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید
-زندگی شو توی جنگل جا گذاشت
رفت ورفت ابرا رو زیر پا گذاشت
-رفت و عاقبت به خورشیدش رسید
اما خورشید به تنش آتیش کشید
-اگه خورشید یکی تو آسمونه
مرغ عاشق رو زمین فراوونه
-روزی یکی به بالا چشم می دوزه
میره با این که میدونه می سوزه
-من همون پرنده بودم که یه روز خورشید رو دید
اسم من یه قصه شد، این قصه رو دنیا شنید