

Song
·
6 mins 20 secs
·
May 28, 2016
وقتی فرسنگها دور از من احساس دلتنگی کنی
قلب من روزهاست سرد شده از این عشق تقارنی
وقتی ساعتها بعد از این روزهای تنهائی داری
ذهن من دست کشیدست توهمهای تکراری
وقتی تمام سلولهات یک آغوش امن میخوان
وقتی همه خاطرههای لعنتیت به حرف میان
ترکم که میکردی نور فانوسهای دریا مردن
موریانههای خیال قایقِ نجات و خوردن
فرشتههای دریایی منو به موجها سپردن
امواجِ سهمگین وحشت منو تا مرز مرگ بردن
وقتی تمام حسرتها به مرگ اضافت میکنن
وقتی همه غمهای فلسفی کلافت میکنن
غمها که هر چقدر میخندی احاطت میکنن
نفسها به بوی جسد به تدریج عادت میکنن
وقتی میخوای با دیوارا حرف بزنی و ممکن نیست
وقتی تو مجرای نفس چیزی جز بغض مزمن نیست
وقتی اطرافت همه چیز اونقدر خوبه که سیر شدی
میبینی تو انتظار اتفاق خوب پیر شدی
وقتی وجودت خالیه و از درون درد میکشی
چشمای پر اشکت و به شیشههای سرد میکشی
وقتی تمام حسرتها به مرگ اضافت میکنن
وقتی همه غمهای فلسفی کلافت میکنن
غمها که هر چقدر میخندی احاطت میکنن
نفسها به بوی جسد به تدریج عادت میکنن
وقتی میخوای با دیوارا حرف بزنی و ممکن نیست
وقتی تو مجرای نفس چیزی جز بغض مزمن نیست
وقتی اطرافت همه چیز اونقدر خوبه که سیر شدی
میبینی تو انتظار اتفاق خوب پیر شدی
وقتی وجودت خالیه و از درون درد میکشی
چشمای پر اشکت و به شیشههای سرد میکشی
ترکم که میکردی نور فانوسهای دریا مردن
موریانههای خیال قایقِ نجات و خوردن
فرشتههای دریایی منو به موجها سپردن
امواجِ سهمگین وحشت منو تا مرز مرگ بردن
وقتی همه جونت و از نیاز به بوسه میدرید
برای بوسیده شدن پناه به عکسها میبری
وقتی من نیستم که روحت زیر پوستم گرم بمونه
وقتی من نیستم که روحت زیر پوستم گرم بمونه
وقتی اطرافت همه چیز اونقدر خوبه که سیر شدی
میبینی تو انتظار اتفاق خوب پیر شدی
وقتی وجودت خالیه و از درون درد میکشی
چشمای پر اشکت و به شیشههای سرد میکشی