

Song
·
8 mins 7 secs
·
Dec 30, 2014
ماجرا این است کم کم کمیت بالا گرفت
جای ارزش های مارا ارزه ی کالا گرفت
احترام ای یا علی در ذهن بازوها شکست
دست مردی خسته شد پای ترازوها شکست
-فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد
خطبههای آتشین متروک ماند و خاک خورد
با کدامین سحر از دلها محبت غیب شد
ناجوانمردی هنر ، مردانگی ها عیب شد
-سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
-تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینهها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهیها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
-سرسرای سینه ها را رنگ خاموشی گرفت
صورت آیینه زنگار فراموشی گرفت
سالکان را پای پرتاول ز رفتن خسته شد
دست پر اعجاز مردان طریقت بسته شد
-تا هوای صاف را بال و پر کرکس گرفت
آسمان از سینهها خورشید خود را پس گرفت
رنگ ولگرد سیاهیها به جانها خیمه زد
روح شب در جای جای آسمانها خیمه زد
-این زمان شلاق بر باور حکومت میکند
در بلاد شعله، خاکستر حکومت میکند
اعتبار دستها و پینهها در مرخصی
چهرها لوح ریا، آیینهها در مرخصی
-ماجرا این است، آری ماجرا تکراری است
زخم ما کهنه است اما بینهایت کاری است
از شما میپرسم آن شور اهورایی چه شد
بال معراج و خیال عرشپیمایی چه شد
-جان تاریک من اینک مثل دریا روشن است
صبحگون از تابش خورشید مولا روشن است
تیغ یادش ریشهی اندوه و غم را میزند
آفتاب هستیاش چشم عدم را میزند
-چشم هستی آبها را جز علی مولا ندید
جز علی مولا برای نسل دریاها ندید
کلبهی شاد دلم ناگاه میگردد خراب
باز ضربت میخورد مولای دریا از سراب