

Song
·
4 mins 28 secs
·
1993
با هر که سخن گفتم
در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان
میتابی و میتابم
-بر هر که نظر کردم
گریان و پریشان بود
چون ابر سبک باران
میباری و میبارم
-من درد محبت را هرگز به تو نسپردم
این عقده دیرین را میدانی و میدانم
بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی
این قصه ی غمگین را میخوانی و میخوانم
میخوانی و میخوانم
-با هر که سخن گفتم
در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان
میتابی و میتابم
من درد محبت را هرگز به تو نسپردم
این عقده دیرین را میدانی و میدانم
بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی
این قصه ی غمگین را میخوانی و میخوانم
میخوانی و میخوانم
-با هر که سخن گفتم
در خود گره ای گم بود
چون کرم شبان تابان
میتابی و میتابم
-بر هر که نظر کردم
گریان و پریشان بود
چون ابر سبک باران
میباری و میبارم
-من درد محبت را هرگز به تو نسپردم
این عقده دیرین را میدانی و میدانم
بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی
این قصه ی غمگین را میخوانی و میخوانم
میخوانی و میخوانم