

Song
·
4 mins 17 secs
·
Sep 4, 2017
ثانیه ها وقتی به دقایق تبدیل می شدند
و دقایق به ساعاتی واپسین،
-شکوفه ها به غنچه هایی باز
و سپس به گل هایی روشن، مبدل می گشتند
-درست هنگامی که
ستاره ها در اُفق محو می شدند
و جایشان را تلالویی از جنس نور پر می کرد،
گرم و لطیف ...
-گنجِشگکان بر درخت چنارِ شکستهِ کوچهِ بن بست،
درست در کنار بلبلان سحرگاهی،
خود را برای کنسرت بهاره شان آماده می کردند ...
- -پس جوانه می زَد بذرِ سپید در خاکِ نَم کشیده
و نهالی رشد کردن را در پی خورشید می آموخت ...
- -گنجِشگکان بر درخت چنارِ شکستهِ کوچهِ بن بست،
درست در کنار بلبلان سحرگاهی،
خود را برای کنسرت بهاره شان آماده می کردند ...
- -پس جوانه می زَد بذرِ سپید در خاکِ نَم کشیده
و نهالی رشد کردن را در پی خورشید می آموخت ...
- - -باری،
سال به پایانش نزدیک و نزدیک تر می شد
-و عمر!
- -در این هنگامه،
که یک سال دیگر بر اعداد سنِ ما افزوده
و از ظرف روزهای باقیمانده زندگی مان کاسته می شود
یادآور می شوم؛
-من،
تو را به چَشمانی پاک شناختم
-با آرامشی بهاری،
شوری تابستانی،
دلنشین همچون بارانِ پاییزی،
و با تحملی زمستانی
- -پس عید را مادامی جشن گیر
که چَشمانت،
همچنان یارایِ پیشواز رفتنی معصومانه را دارند ...
و تلاشت را بگذار برای حفظ امانت!
- -تمامی مان بدین جایگاه چَشم گشودیم،
با قلبی همانند کاغذی بِکر، سفید و نانوشته.
-باشد که در طول حیاتمان
طرح و رنگ واره ای دلنواز بر آن کِشیم،
-و کاغذ را نه خط خطی و مچاله شده،
بلکه با طرحی خوش بر رویش،
-بازگردانیم ...
- - -سال نو شادباش،
سفره دل تان پر برکت