

Song
·
4 mins 36 secs
·
Sep 4, 2017
فرهاد را گفتند؛
که فریاد رِسَت، شیرین است.
-گُفتِشان: یکی شیرینه کوه بِکندمُ
پیر شدم.
-گفت؛
دردِ کاسه کم نبود،
اول بار؟
-آنَم بشکستُ
دلگیر شدم ؟!
-مگر از جانِ خویش است که من سیر شدم ؟
من به دنبال وفا بودمی اش،
کو ببینم زِ همان روشنی اش
- -طول عمری سپری شد آن زمان،
تا که غایت برسد، رُویَت، بدان
آنَم بشکستُ
دلگیر شدم ؟!
-مگر از جانِ خویش است که من سیر شدم ؟
من به دنبال وفا بودمی اش،
کو ببینم زِ همان روشنی اش
- -طول عمری سپری شد آن زمان،
تا که غایت برسد، رُویَت، بدان
-امید برایش که شود بِهپیروز،
نکند عشق شود سوگلی اش،
دل ببازد،
دل ببازد به هر آسنی اش
-موج دریا شدمٌ
تاب شدم،
چشمه ای ساختمُ
آب شدم،
در طلبش، سِیر فراگیر شدم ...
-من به دنبال صفا بودمی اش،
نه به جَستار ردا بودمی اش
-سایه ها دیدمُ من سیر شدم،
گر به هر سوی عالم که پیگیر شدم
صبح فردا که من پیر شدم،
قصه ی شیرین و فرهاد شدم
-شاید که شدم؛
کوتَه غزلی،
شعری، نظمی یا هم طَرَبی ...
-بشنود کوچک پسری بی پروا،
بشود آئینه ای، پُر زِ صفا
-برود سوی آن بالا دست،
آن جا که هنوز خاطره ای از وی هست
-بدهد درِ هر خانه ندا،
بی ادعا ...
که اِی مردم شهر؛
“بیایید و ببینید
کین رسم نوین، بس آشِنا”
- -خط فردوس بَرین، خواندیم ما
چه شدست؟!
چه شٌدَست
که شدیم،
این چُنین پُر زِ جفا ؟!