

Song
·
4 mins 17 secs
·
Mar 26, 2017
ثانیه ها وقتی به دقایق تبدیل می شدند
و دقایق به ساعاتی واپسین،
شکوفه ها به غنچه هایی باز
و سپس به گل هایی روشن مبدل می گشتند،
درست هنگامی که ستاره ها در اُفق محو می شدند
و جایشان تلالویی از جنس نور بود، گرم و لطیف،
گنجشگکان بر درخت چنارِ شکسته ی کوچه ی بن بست
کنار بلبلان سحرگاهی، خود را برای کنسرت بهاره شان آماده می کردند ...
پس جوانه می زَد بذرِ سپید در خاکِ نَم کشیده،
و نهالی رشد کردن را در پی خورشید می آموخت ...
باری، سال به پایانش نزدیک و نزدیک تر می شد
و عمر!
در این هنگامه که یک سال دیگر بر اعداد سنِ ما افزوده و از ظرف روز های باقیمانده کاسته می شود، یادآور می شوم؛
من، تو را به چَشمانی پاک شناختم
با آرامشی بهاری،
شوری تابستانی،
دلنشین همچون بارانِ پاییزی،
و با تحملی زمستانی
پس عید را مادامی جشن بگیر که چَشمانت، همچنان یارایِ به پیشواز رفتنی معصومانه را دارند ...
و تلاشت را بگذار برای حفظ امانت!
باری، سال به پایانش نزدیک و نزدیک تر می شد
و عمر!
در این هنگامه که یک سال دیگر بر اعداد سنِ ما افزوده و از ظرف روز های باقیمانده کاسته می شود، یادآور می شوم؛
من، تو را به چَشمانی پاک شناختم
با آرامشی بهاری،
شوری تابستانی،
دلنشین همچون بارانِ پاییزی،
و با تحملی زمستانی
پس عید را مادامی جشن بگیر که چَشمانت، همچنان یارایِ به پیشواز رفتنی معصومانه را دارند ...
و تلاشت را بگذار برای حفظ امانت!
آری،
تمامی مان بدین جایگاه چَشم گشودیم،
با قلبی همانند کاغذ نانوشته.
باشد که در طول حیاتمان، طرح و رنگ واره ای دلنواز، بر آن کِشیم
و کاغذ را نه خط خطی و مچاله شده،
بلکه با طرحی خوش بر رویش، بازگردانیم.
سال نو شادباش،
سفره ی دل تان پر برکت ...